تبليغاتX
...فردا خواهد امـــــــــد

 

باید بگویم چیز زیادی یادم نمی اید فقط میدانم یک روزپاییزی بود. یحتمل باید باران میبارید و من خسته و غمگین فکر وبلاگ نویسی به مغزم خطور کرد و دست از سر مغزم برنداشت ,سفت,سخت به ان چسبید ان طور که یک مورچه میچسبد به بازویت و پایین هم نمیاید به هر حال امدم با اراده و مصمم,دوستان زیادی هم پیدا کردم .اشناهای دورم برایم تبدیل به دوست شدند بعد مدتی دوستانم تبدیل به دشمن شدند ,بازی جالبی بود غیر منتظره ترین رابطه ها را دراینجا,در این صفحه که خیلی ها با مهر مجازی خوردنشان برایم از غذا هم واجبتر  شدند را تجربه کردم.

با خیلی هاتان خندیدم, بغض کردم,گریه کردم اما الان دیگر مهم نیست که چه قضاوتی در مورد من رها که رها بودن جزو ارزوهای بلند مدتم شده بکنید.امدم اینجا تا فریاد بزنم دوستتان دارم  باید اعتراف کنم که ساکن بودن کار من نیست اصولا یک جا بند نمیشوم واین دفعه تصمیمم را مطمئن تر گرفته ام که خودم باشم بدون هیچ سانسوری

صفحه دیگری را به نام خودم کلنگ زدم و امدن دوباره ام به اینجا صرفا به این دلیل بود که بگویم هنوز هم مانند قبل زنده ام و قصد رفتن هم ندارم.

و اینکه دوستانی که ادرس وبلاگ جدید اینجانب را میخواهند میتوانند در غالب(ق)! نظر خصوصی برایم پیغام  بگذاردند.

 

دوســـتتانـ دارمـ

ایـــــ ــ ـــ !

ســــــ ـ ـادگان صبور

سادگان صبــــــــــــــــ ـور

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:30 نويسنده رها |



همیـــــــــــــن امشبـ فقط

امـــــشـ ـب

فقطــ

هم بغض من بــ ـاشــ



+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 15:10 نويسنده رها |


 شما چطور میتوانید ثابت کنید که وجود دارید؟




+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 11:20 نويسنده رها |

این نگاه زبان حقیقت است...

+ تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 16:16 نويسنده رها |

 

 گاهی خواب میبینی و گاهی خودت را به خواب میزنی گاهی ادم ها جا میزنند زیادی هم جا میزنند. هر چقدر هم بخواهند ادای ادم های مقاوم را در بیاورد به هیچ جا نمیرسد. چند وقت پیش دکتر فردوسی(پور) را که تنها شناختی که از او داشتم داخل برنامه تصویر زندگی بود از نزدیک دیدم  میگفت زن باید مقاوم باشد باید بتواند خودش را در بدترین شرایط کنترل کند به نظرم گاهی سخت ترین کار دنیا لبخند زدن بر مشکلات است.بچه تر از الانم که بودم طلایی ترین جمله زندگیم این نیز بگذرد بود که همیشه ان را با لحن خاص و تاکییدی میگفتم همیشه احساس میکردم میتوانم بازیگر خوبی در همچین شرایطی باشم و هیچ وقت کسی نمیتوانست بفهمد من واقعا خوشحالم یا ناراحت گاهی خودم هم نمیتوانستم این دو را از هم تشخیص دهم اما الان که از ان سالها مدتها میگذرد دیگر این توانایی در من خنثی شده است کمتر پیش میاید از چیزی خوشحال شوم و به عکس با کوچکترین حرفی و یا حرکتی ناراحت میشوم .به هر کسی که میگویم  دراین شرایط در اتاق را قفل میکنم و پشت ان مینشینم میخندد اما واقعا خندده دار نیست این روزها هیچ چیز خنده دار نیست اینکه شب ها بنشینی و به رویاهای بکرت فکر کنی و روزها هیچ نزدیکی با ان لحظات نداشته باشی اصلا اتفاق خوبی نیست. گفتم که گاهی ادم ها واقعا جا میزنند.

 

+ تاريخ شنبه چهارم تیر 1390ساعت 16:53 نويسنده رها |

 

من که امدم

خبری از خورشید نبود

هر انچه بود نور ماه بود

به گمانم من باید دختر شب باشم

 

+این بار هم تولدم مبارک

 

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 0:4 نويسنده رها |

من وضو با نفس خیال تو میگیرم

و تو را میخوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید

چشــــــم بــــــــــه راهـ  مـــ یـ ـ مــ ــان ـــمـ ـ ـ

 

 

*چند روز پیش دوستی به من گفت به نظر من خدا هرچی شوق تو دنیا بود به تو داده,من که خودم هیچ حس نزدیکی نسبت به این جمله پیدا نکردم نمیدونم اون چند ساعت فکر کرده بود تابه این نتیجه رسید!!

*ارزوی دراز خدا انسان است.خیال نازک و لطیف و شکننده ی خدا انسان است و انسان نمیداند!

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 21:15 نويسنده رها |

 

مسخ میشوند

چشمانم را میگویم

مسخ میشوند وقتی غرور رنگ فاصلمان را میَبلعد

چشمها که نَدیدن را انتخاب کنند ازین پاها چه توقعی داری؟

میخواهی انقدر بروم و دورشوم که حتی سایه ام برکوچکترین قطره اب هم طغیانی کند!؟

 

ای کاش امشب  باران ببارد

دل دل نکن

اینجا جای تردید نیست

دلم عجیب هوایت را کرده

ارام ببار

 

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 16:57 نويسنده رها |

 

باور کنید

من ساده, ساده به این ستاره رسیده ام

من از شکستن طلسمو تمرین ترانه به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام

درست است

من هم دعاتان میکنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید

از هر طعنه تاریک نترسید

دوستتان دارم

ای...

سادگان صبور

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 18:16 نويسنده رها |

 

الان که پونیت هایت را پوشیده ای تازه حرف هایم امده اند.دوست داشتم کمی بیشتر پیش ما می ماندی و به تلافی تمامی ادم های زندگیم که تابه حال به هیچکدامشان نگفته ام که دوستشان دارم به تو این جمله را میگفتم.گاهی اوقات فکر میکنم ما ادمها حق نداریم همیشه احساسات خودمان را انگونه که هست بیان کنیم چون ان موقع مورد سرکوب شدیدنباید هایه انسان گونمان قرار میگیریم.

به نظرمن فصل اخر بودن هم برای خودش لطفی دارد خیلی ها منتظر نتیجه خیلی چیز ها در تو بودند. با اینکه اعتقاد شدیدم به این جمله که زمان قابل برگشت نیست و افسوس خوردن چیزی را حل نمیکند هر روز بیشتر میشود,اما دیگر نه گذشت زمان برایم اهمیت دارد و نه نیمه کارهای جا مانده ام.مانند ادمی شدم که خودش رابه جهت زلزله ژاپن رهاکرده است .همواره همه چیزدر حال امدن و رفتن است اما کاش انقدر از خیلی چیزها وارسته میشدم که میتوانستم در مقابل خیلی از مشکلات مقاومت کنم و گوشه ای ننشینم و زانوی غم بغل بگیرم.

به هر حال قبل تر ها که خیلی بیشتر از الانم هدف داشتم فکر میکردم به عنوان یک انسان رسالتی بر دوش دارم که باید خیلی ها را از افکار, عقاید و باور های غلطشان اگاه سازم اما مدتی که گذشت دیدم نتوانستم حتی یکی از انهایی را که تصور اشتباهی راجع به من میکرد را اگاه سازم.خیلی دوست داشتم که مقابل ان طرف قرار میگرفتم و انقدر میزدمش تا ادم بشود اما باور کنید اگر به قصد همچین کاری سراغش میرفتم تنها چیزی که میتوانستم به او بگویم این بود که دوست عزیز شما راجع به من اشتباه فکر میکنید, چیز دیگری نمیتوانستم به او بگویم.در هر صورت امسال هم به پایانش میرسدو سال بعد هم تمام میشود سال بعدش هم و ...(این جمله را تا انجا که میتوانید ادامه دهید)اما کداممان میدانیم کی باید بارو بندیلمان راجمع کنیم؟

+دلم میخواهد تمام سیزده روز عید را بر روی تختم درازبکشم و به سقف سفید اتاقم نگاه کنم.اون موقع میتوانم خیلی از افکارم را که بوی تعفن گرفته بودند را بیرون بریزم و بهتر فکر کنم

+و من بسیار بیشتر از انکه می توانم بگویم.میشنوی

+داشتن سال نیک برای شما ارزوی ماست

+شاد باشید

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 15:12 نويسنده رها |