زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
از بهشت که بیرون آمد،دارایی اش یک سیب بود.سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه،هبوط بود. فرشته گفت:اما من به خودم ظلم کرده ام.زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت:اما من به خودم ظلم کرده ام.زمین تاوان ظلم من است.اگر خداوند چنین می خواهد... خداوند گفت:برو و آگاه باش جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند،از زمین می گذرد.زمینی آکنده از شر و خیر،آکنده از حق و باطل،از خطا و از صواب،و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد،تو باز خواهی گشت،و گر نه.... و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمی توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.می ترسید و مردد بود. و آن وقت خداوند چیزی به انسان داد.چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد. آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟ ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است. ای که در گذرگاه عمر تو را یافته ام تو مرا می سازی و من تو را می سازم تو مرا می سرایی و من تو را می سرایم تو مرا می ترا شی و من تو را می تراشم تو مرا می نگاری و من تو را می نگارم من تو را بر صورت خویش می سازم. و از روح خویش در تو می دمم که همانند منی که خلیفه منی که امانت دار منی. اما افسوس افسوس که تو در زمین نیستی تو بر روی زمین نیستی زمین از ما نیست زمین ازان دیگران است بر روی این خاک هر دو غریبیم هر دو بی کسیم هر دو اسیریم. (دکتر شریعتی) چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده میگذرد رفتنم، اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی عاشق باشم چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را ضمیمه وجودم کردی و در پیوست نهادم حک نمودی: دوست بدار و عاشق باش آری تو در وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی چگونه ستایش کنم تو را که ناتوانتر از آنم که برای تو بنویسم و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم میدانم میروم ومیدانم که باید بروم اما به کدامین منزل بیاسایم بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان آخر تو به من آموختی عشق را، اگر من اکنونم به عشق آمیخته است چون تو مرا کشاندی . پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم چون تا زمانی که که من در ملک تو هستم امیدوارم . راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه ببرم ؟ اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون میکند که هر جا بروم ا زآن توست................پس هنوزدوستم داری اغنيا مکه روند و فقرا سوي تو آيند جان به قربان تو مولا که حج فقرايي باز دلم هوایی شده ، هوایی حرمت ، هوایی کبوتر شدن در آ سمان بی کران صحن و سرایت ، پیرمرد تصمیم گرفت تا با پسر.عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند.دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و سختی می توانست راه برود.هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست. پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدن:باید درباره پدر بزرگ کاری بکنیموگرنه تمام خانه را به هم میریز. انها یک میز کوچک در گوشه اطاق قرار دادند . پدر بزرگ مجبور شد به تنهایی انجا غذا بخورد. بعد از اینکه یک بشقاب از دست پذر بزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد. هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت. یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد.پدر رو به او کرد و گفت:پسرم داریچی درست می کنی؟پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه چوبی درسنژت می کنم که وقتی پیر شدید در انها غذا بخورید و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد. از ان روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا خوردند. نخواست او به من خسته بدگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به ان که دوست ترش داشته به ان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ...!نه نفرینش نمی کنم که مبادا به او که عاشقش بودم زیان برسد خدا کند که فقط از دلم برود خدا کند که فقط او به ان برسد. بی تو حتی آسمان از حرمت بودن تهی ست با توام ای آفتاب تشنه ی رفتن بأیست با توام خورشید من – ای سیب شیرین – بعد تو آسمان بی ستون بر شانه انسان گریست با توام لیلای شب های جنونم، بعد تو قیس هم قدر دل دیوانه ام آشفته نیست من که هستم، بی تو من دیگر ضمیر مبهمی ست ای ضمیر مستتر در باورم، اسم تو کیست در مسیر عاشقی تردید در رفتن خطاست اندکی دیگر جوانی می رود، آری مأیست. سومین شعر کتاب "از بودای نگاه تو و زرتشت سوختن"، سروده علی ابدال درختان را دوست مىدارم؛ كه شاخههاشان نسيم محبت را با ياد تو معطر و متبرك مىكنند. آب را مىپسندم كه روان مىشود، تا غبار از قدوم پاك تو برگيرد. باد را مىنوشم؛ كه ياد روحنواز كوى تو را، هديه مشامم مىسازد. و انتظار را مقدس مىشمرم؛ از آن كه هر آدينه، منتظرت مىنشينم. هر آدينه، چشم به راه و گام تو مىسپارم و هر آدينه، دلم را سفره ي محبتهاى تو مىكنم. نوازش نگاهت را از ما دريغ مدار، اى مولا، يا صاحبالزمان...!

























ای رئوف !
دلم می خواهد دوباره گوشه ای از خانه ی عشقت مأوا بگیرم،
سر بر دیوار گذارم و به پنجره های ضریحت خیره شوم،
آنگاه با شکوفه های الماسی که از مژگانم می شکفد قصری از توسل
ساخته و به امید اجابتت، مهربانیت را در آ غوش کشم.
تشنه ام ، تشنه ی جرعه ای از آب سقا خانه ات،
عزیزا !
جان این میهمان ، شوق سیراب شدن از شراب نابی که از جام دستانت می جوشد را تمنا می کند.
بی قرارم ، بی قرار لحظه ی دیدار، لحظه ی تولددوباره ی گنبد طلائیت در قاب انتظار چشمانم .
لحظه ی دق الباب حریم رهاییت با طپش های دل بی تابم .
لحظه ی پر گشودنی که زمز مه های لطیف وصال تا اوج حضورت پرواز می کند که
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا































