همواره من و زندگی با هم خواهیم بود
و خواهیم ماند
جاویدان جاویدان
تا ابد!
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار امدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من اغاز کردم
و چه سخت است تنهامتولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!!!!!!!
(دکتر شریعتی)
برای تو می نويسم...
بخوان مرا که فقط برای تو می نویسم...
هر چه کردم تا در دلت جایی هر چند به کوچکی ثانیه باز کنم،نتوانستم...
هر چه خواستم در چشمانت لحظه ای خیره شوم و با سکوت ،حرف قلب خسته ام را برایت بگویم و تو با نگاهی آنرا بخوانی ،نتوانستم.شاید هم... توخواندی،اما دل نوشته ام در چشمانم با بغضی همراه بود و فضای عشقم را مه آلود می کرد،زیرا ابرهای دل کوچکم در مقابلت جرات باریدن نداشتندو تو هیچگاه ندانستی در خلوت بی تو بودن ،وقتی ابرهای دلم تنها شدند چگونه باریدند...شاید بهتر بود از دلم پلی بسازم...از جنس سخن و بر دلت حک کنم دلدادگی ام را.
وای کاش الفبای عشق من با دلت هم نوا بود ،تا تو هم مرا می خواندی و و آنگاه...برایت می نوشتم...هر آنچه که تو می نواختی...
و هزاران شاید دیگر در سر دارم که برایت بنویسم،اما حسرت نبودنت طوفانی است که به یکباره کلبه ی دلم را با تمام آرزوها در هم می شکند
مهربانا
می دانم که تا تو راهی نیست
می دانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد
می دانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است
می دانم که تو تنها نگران لغزشهای ناتمام من هستی
امّا
نمی دانم
چرا هر روز که می گذرد از تو دورتر می شوم
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان
کمکم کن
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم
من تو را می خواهم تنها تو را
ای مهربانترین مهربانان
جا پاي خدا
خوابي ديدم.
خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم.
بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد.
در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم.
يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا.
وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه کردم.
متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است.
همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است.
اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: “خدايا تو گفتي اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت ترين دوران زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت.
نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي
خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم گذاشت.
اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدي زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم