گلایه

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

                                           نخواست او به من خسته بدگمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                                            کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                                       به ان که دوست ترش داشته به ان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                                      که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ...!نه نفرینش نمی کنم که مبادا

                                            به او که عاشقش بودم زیان برسد

خدا کند که فقط از دلم برود

                               خدا کند که فقط او به ان برسد.

گفتند غروب جمعه خواهی امد...

ترسم همه ان است پس از این همه دوری         ان روز بیایی که نشان و اثرم  نیست

 

بی تو حتی آسمان از حرمت بودن تهی ست

با توام ای آفتاب تشنه ی رفتن بأیست

 

با توام خورشید من – ای سیب شیرین – بعد تو

آسمان بی ستون بر شانه انسان گریست

 

با توام لیلای شب های جنونم، بعد تو

قیس هم قدر دل دیوانه ام آشفته نیست

 

من که هستم، بی تو من دیگر ضمیر مبهمی ست

ای ضمیر مستتر در باورم، اسم تو کیست

 

در مسیر عاشقی تردید در رفتن خطاست

اندکی دیگر جوانی می رود، آری مأیست.

 

سومین شعر کتاب "از بودای نگاه تو و زرتشت سوختن"، سروده علی ابدال

 

یا صاحب الزمان

آسمان را مى‏ستايم، كه ابرهايش را زيرانداز گام هايت مى‏سازد.

 درختان را دوست مى‏دارم؛ كه شاخه‏هاشان نسيم محبت را با ياد تو معطر و متبرك مى‏كنند.

 آب را مى‏پسندم كه روان مى‏شود، تا غبار از قدوم پاك تو برگيرد.

 باد را مى‏نوشم؛ كه ياد روح‏نواز كوى تو را، هديه مشامم مى‏سازد.

 و انتظار را مقدس مى‏شمرم؛ از آن كه هر آدينه، منتظرت مى‏نشينم. هر آدينه، چشم به راه

 و گام تو مى‏سپارم و هر آدينه، دلم را سفره ي محبت‏هاى تو مى‏كنم.

 نوازش نگاهت را از ما دريغ مدار، اى مولا، يا صاحب‏الزمان...!

خدایا

خدایا خیلی دلم برات تنگ شده خیلی وقتا این حس بهم دست می ده هر وقت که توی خوشی هستم و از یادم می ره که خدایی هم وجود داره خدایا منو ببخش به خاطر همه کارایی که با انجام دادنشون تورو ناراحت می کنم خدایا اما می دانم من میدانم که تو انقدر بزرگواری که وقتی با جامه ی الوده به سمتت می دوم باز مرا در اغوش می گیری کمکم کن که هیچ وقت وجود تنها کس بی کسان را در زندگیم از یاد نبرم من که جز تو کسی را ندارم پس کمکم کن که به خاطر لذت های انی این دنیا تو را فراموش نکنم امین

خدایا...

خدايا:عقيده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

خدايا:به من قدرت تحمل عقيده "مخالف" ارزاني كن.

خدايا:رشدعقلي وعلمي مرا از فضيلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

خدايا:مرا همواره اگاه وهوشيار دار تا پيش ازشناختن درست وكامل كسي يا فكري مثبت يا منفي قضاوت نكنم.

خدايا:جهل اميخته باخودخواهي و حسد مرا رايگان ابزار قتاله دشمن براي حمله به دوست نسازد.

خدايا:شهرت مني را كه:"ميخواهم باشم" قرباني مني كه " ميخواهند باشم" نكند.

خدايا:درروح من اختلاف در "انسانيت" را به اختلاف در فكر واختلاف در رابطه با هم مياميز. ان چنان كه نتوانم اين سه قوم جدا از هم را باز شناسم.

خدايا:مرا به خا طر حسد كينه و غرض عمله اماتور مگردان.

خدايا:خودخواهي را چندان درمن بكش يا درمن بركش تاخودخواهي ديگران را احساس نكنم واز ان در رنج نباشم.

خدايا:مرا در ايمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصيان مطلق« باشم.

خدايا:به من « تقواي ستيز» بياموز تا درانبوه مسئوليت نلغزم و از تقواي پرهيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدايا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختي مكشان. اضطرابهاي بزرگ غمهاي ارجمند و حيرتهاي عظيم را به روحم عطا كن.

لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.

اعترافات يك قاتل


خوب كه فكر مي كنم به خودم حق ميدهم
با اين همه باورم نميشود كه به اين راحتي دستم به خونه بي گناهي آلوده شده باشد اما او هم بي تقصير نبود زندگي را برايم جهنم كرده بود و لحظه به لحظه زندگي را برايم تنگ تر ميكرد
گوشش بدهكار فريادهايم نبود دست از سرم بر نميداشت لامصب به هيچ سراطي مستقيم نبود اين آخريها حسابي موي دماغم شده بود كه كارش را تمام كردم

از زندگي سير شده بودم حاضر نبودم حتي يك لحظه ديگر تحملش كنم يا بايد خودم را ميكشتم يا آن بد ذات را و خوشبختانه را دوم را انتخاب كردم چرايش را نميدانم شايد به خاطر اينكه ضعيف تر بود و راحت تر جا ميداد

به هر حال وقتي براي آخرين بار سراغم آمد گذاشتم زمزمه هاي چندش آورش تمام شود ياد لحظاتي كه عظابم داد و دم برنياوردم چون رودي از خون در مقابل چشمانم رژه ميرفت كه توسط جسم سنگيني كه از قبل قايم كرده بودم برفرق سرش كوبيدم آنچنان كه سرش بي درنگ شكافت و خون سرخش روي دستم پاشيد اخرين نگاهش هيچگاه از صفحه ذهنم پاك نميشود هيچ اثري از پشيماني از آن به چشم نمي خورد هنوز هم موذي بود و عذاب آور بالاخره دست و پايش از حركت ايستاد اما نيشش هنوز باز بودگويي به عذاب وجدان بعد از اين من پوزخند ميزد باز هم نگاهي به جسد بي جانش كردم ديگر سرد سرد شده بود انگار هيچ وقت زنده نبود و نٿس نميكشيد اما قيافه اش مظلوم شده بو د و ترحم انگيز
حال كه گذشت اما خوب كه فكر ميكنم دلم به حالش ميسوزد پشه بيچاره!...

طناب



داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله

 

انتظار...

 

(اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی ابه فی هذه الساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا)

 

او که می اید تا بی پناهان را پناهی باشد

او که هست تا هستی ما باشد

او که بیمنه رزق الوری

او که سبب اتصال بین الارض و السماست

او که بوجوده ثبتت الارض و سما

او که مظهرتجلی تمامی اسما زیبای الهی است.

 

این فصل را با من بخوان

 

دست از طلب ندارم تا کام من براید

یا تن رسد به جانا یا جان ز تن براید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز اتش درونم دود از کفن براید

(از این شعر خیلی خوشم اومدش چون فکر می کنم مصداق سمج بازی های بعضی هامون)

 

دوستان عزیز امیدوارم که از نشستن ۹۰ دقیقه پای این فوتبال مسخره خسته نشده باشید اخرشم که می بینم مساوی شده خوب درس اخلاقی این پست اینه که بلند شید برید مثل بچه های خوب مسواک بزنید این قدر تخمه خوردید دندوناتون خراب میشه اما خداییش استقلال خوب بازی کردااااااااا

گره

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی به عمق روح تو راهی داشت

لغزیده بود در مه آئینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهء گندم بود
موهای من ، خمیده و قیری رنگ

رازی درون سینهء من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمی روید !

زآنجا نگاه خستهء من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلائی رنگ
چشم (( مسیح)) بر غم من خندید

دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاق های گیسوی من آن جا
بر روی تختخواب تو افتاده

از خانهء بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمی آید
فکر چه بود گربهء پیر تو
کو را به دیده خواب نمی آمد

بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به روی تو

آنگه ستارگان سپید اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
دیدم که دست های تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم

دیدم که بال گرم نفس هایت
سائیده شد به گردن سرد من
گوئی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من

دستی درون سینهء من می ریخت
سرب سکوت و دانهء خاموشی
من خسته زین کشاکش دردآلود
رفتم به سوی شهر فراموشی

بردم ز یاد اندوه فردا را
گفتم سفر فسانهء تلخی بود
ناگه به روی زندگیم گسترد
آن لحظهء طلائی عطرآلود

آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطرهء ابدیت

(فروغ فرخزاد)

 

ما چه بسیاریم

پابه پای قصه در راهیم

پا به پای کینه ی کاووس

پا به پای مکر سودابه

برستیغ کوه چون آرش

یا سیاوش در دل آتش

یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها

یا چو یوسف در ته چاهیم

ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم

ما چو طوفان های نا آرام در راهیم

پا به پای اندوهان تلخ

پا به پای بزم و شادی ها

نام زال پير

چون پر سیمرغ در آتش

نو شداروی شگفت نامرادی ها

ذوالفقار مرتضی دردست

بی امان پا در رکاب رخش

ازکویر و کوه

در پناه سایه سار نخل و گردو

گرم پیکاریم

ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم

از زلال جاری اروند

تا سپید تارک الوند

از سیاکوه تا دماوند

از ارس تا تنگه ی هرمز

زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم

ما چه بسیاریم بسیاریم بسیاریم .....

شاعر سبز، عبدالجبار كاكايي

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو

در کوچه لیلا نشست سجده ای زد بر لب درگاه او

 پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای

واندر این بازی شکستم داده ای

 نشتر عشقش به جانم میزنی

 دردم از لیلاست آنم میزنی

 خسته ام زین عشق دل خونم مکن

 من که مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو...من نیستم

 گفت:ای دیوانه لیلایت منم

 در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و

 نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

 گفتم عاقل میشوی اما نشد

 سوختم در حسرت یک یا ربت

 غیر لیلا بر نیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی

 ولی دیدم امشب با منی

گفتم بلی

 مطمئن بودم به من سر میزنی

 در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

 درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد ر اهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

درها به طنين هاي تو واكردم

هر تكّه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه

بر لب مرداب، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم

به نماز.

در بن خاري، ياد تو پنهان بود، پاشيدم به

جهان.

بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود

گستردن.

و شياريدم شب يكدست نيايش، افاشندم دانه راز.

و شكستم آويز فريب.

و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.

و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،

لرزيدم.

وزشي مي رفت از دامنه اي، گامي همراه او رفتم.

ته تاريكي، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.

و رها بودم.

 

(سهراب سپهری)

 اگر ترا همانگونه که هستی بپذیرم ، بدتر خواهی شد . اگر با تو جوری رفتار کنم که گویی همانی هستی که لایق آنی ، همان خواهی شد . ( گوته )

نان باش كه بتواني به هر كس بگوئي مثل من رفتار كن. (كانت)

براي پيشرفت و پيروزي سه چيز لازم است اول پشتكار دوم پشتكار، سوم پشتكار. (لردآديبوري)

اشخاصي را كه از فرصت هاي مناسب زندگي خود كمال استفاده را مي برند خود ساخته مي گويند. (توتل)

ثروت و افتخاري كه از راه نامشروع به دست آمده مانند ابري زودگذر است. (كنفوسيوس)

خوش بين باشيد اما خوش بين دير باور. (ساموئل اسمايلز)

اگر مردم را به حال خود گذاشتي، تو را به حال خودت خواهند گذاشت. (توماس مان)

آزادي در بي آرزوئي است. (بودا)

خوشا نفسهایت که اهسته براید

یک

او را قرار قرار توست

اورا نگاه

دزدیده در تماشای ات

اورا نفس

که تو پیدا شوی

او را خیال

که ببیند خود را در تو

تو اشتیاقش را اما نمی خواهی

و یا نمی دانی

پس خاک را

که ماوای رنج هایت باشد

و باد را

که از هوای اش با خبر باشی!

پس سنگ را که بدانی

در سینه ات چه می تپد

و اب راکه سرانجام

از چشمهایت روانه شود!

افتان و خیزان از باد خاک سنگ گذر کرده

دوباره از دنیا به دنیا امده

در دانشی زلال گریسته

در سایه قرارش

به هرچه می نگری اورا میبینی

او را نفس

او را نگاه

او را  دزدیده در تماشایی...

 

 

 

 

 

 

بودیمو کس پاس نمی داشت که هستیم.باشد که نباشیمو بدانند که بودیم

چه انتظار عجیبی!
تو بین منتظران هم عزیزی هم چه غریبی!
عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت
نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم:
خدا کند که بیایی.....

 

 

 

یاد گرفته ام !

 

 امشب همه چیز رو به راه است...

همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....! 

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

 

 

همواره من و زندگی با هم خواهیم بود

         و خواهیم ماند

         جاویدان جاویدان

                              تا ابد!

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار امدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم

 وقتی او تمام شد

من اغاز کردم

و چه سخت است تنهامتولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن!!!!!!!

                (دکتر شریعتی)  

 

برای تو می نويسم...
 
 

بخوان مرا که فقط برای تو می نویسم...

هر چه کردم تا در دلت جایی هر چند به کوچکی ثانیه باز کنم،نتوانستم...

هر چه خواستم در چشمانت لحظه ای خیره شوم و با سکوت ،حرف قلب خسته ام را برایت بگویم و تو با نگاهی آنرا بخوانی ،نتوانستم.شاید هم... توخواندی،اما دل نوشته ام در چشمانم با بغضی همراه بود و فضای عشقم را مه آلود می کرد،زیرا ابرهای دل کوچکم در مقابلت جرات باریدن نداشتندو تو هیچگاه ندانستی در خلوت بی تو بودن ،وقتی ابرهای دلم تنها شدند چگونه باریدند...شاید بهتر بود از دلم پلی بسازم...از جنس سخن و بر دلت حک کنم دلدادگی ام را.

وای کاش الفبای عشق من با دلت هم نوا بود ،تا تو هم مرا می خواندی و و آنگاه...برایت می نوشتم...هر آنچه که تو می نواختی...

و هزاران شاید دیگر در سر دارم که برایت بنویسم،اما حسرت نبودنت طوفانی است که به یکباره کلبه ی دلم را با تمام آرزوها در هم می شکند

 

مهربانا

 

می دانم که تا تو راهی نیست

می دانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد

می دانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است

می دانم که تو تنها نگران لغزشهای ناتمام من هستی

 

امّا

 

نمی دانم

چرا هر روز که می گذرد از تو دورتر می شوم

دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان

 

کمکم کن

 

من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم

من تو را می خواهم تنها تو را

ای مهربانترین مهربانان

 

 

 

 

 

 

 

 

جا پاي خدا

خوابي ديدم.

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم.

 بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد.

در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم.

يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا.

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه کردم.

متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است.

همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است.

اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:    “خدايا تو گفتي اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت ترين دوران زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت.

 نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي

خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم گذاشت.

اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدي زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم